رسما داغونه ها...
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ،۱۳٩٤ : توسط : faeghe

سلاااااااام

امروز که بچه ها خوابیدن و ما خونه مامان همسری هستیم و چون من وظیفه نهار درست کردن ندارم؛ گفتم بالاخره بیام و یه سر به وبلاگم بزنم.

باور میکنیین اولش کلی به مغزم فشار آوردم تا رمزم یادم بیاد؟ فراموش کرده بودم!!!!

وایی، رفتم تو صفحه ام. دیدم از 9 ماهگی به بعد بچه ها عکس نذاشتم!

الان پویا و پریا یک سال و بیست روزه شدن!

دیگه راه میرن واسه خودشون(البته یکمی هم هنوز میفتن، چون خوب تعادل ندارن)

... ...

دلم واسه اینجا خیلی تنگ شده!

البته بعد از نیومدن من جز خواهرم، هیچ کسه دیگه ایی نظر نذاشته بود!

 

ناراحت


 
نه ماهگی پویا و پریا...
ساعت ٥:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳٩٤ : توسط : faeghe

امروز  پویا و پریا ما نه ماهشون تموم شد و وارد 10 ماهگی شدن.

الان هم نمیتونم عکسهاشون رو آپلود کنم و بذارم اینجا. چون پویا بغل مامانمه و نق نق مبیکنه و پریا هم تو بغل منه و من دارم با یک دست این مطلب رو مینویسم!!!

فردا صبح هم باید واسه مراقبت و کنترل نه ماهگی ببریمشون مرکز بهداشت!!!


 
آرامش و تنهایی میخوام...
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳٩٤ : توسط : faeghe

آرامش و سکوت لازم دارم، فقط روزی یک ساعت ( اگر هم لطف کنید چند ساعت!)

به هیچ کدوم از کارهام نمیرسم! حتی یک دوش گرفتن ساده!

دیگه وقت واسه خودم ندارم، خسته ام!!! چند ماهی هست که خوووب خودم رو تویه آینه ندیدم! پوستم خشک شده و کرم مرطوب کننده روی میز آشپزخونه اس، ولی وقت زدن اون رو هم ندارم!

عاشق آشپزی ام، ولی الان فقط و فقط در عرض نیم ساعت نهار درست میکنم و تمام.!

دلم واسه گوشی و لپ تاپم تنگ شده، دلم واسه وبلاگم تنگ شده، دلم واسه عکس گذاشتن و حرف زدن تو اینجا تنگ شده!

دلم واسه خرید کردن (واسه خودم، واسه بچه ها، خرید واسه خونه) تنگ شده.

دلم واسه رانندگیم تنگ شده!

دلم واسه یه قدم زدن تنها کنار پیاده رو تنگ شده!

دلم واسه دو ساعت پشت سر هم خوابیدن تنگ شده!

دلم واسه یه مهمونی رفتن ساده تنگ شده!

دلم واسه همسری تنگ شده، واسه کنارش نشستن و به شونه هاش تکیه کردن و باهاش حرف زدن!!!

دلم واسه . ... . خیلی چیزها تنگ شده!

خیلی چیزهایی که نمیشه الان گفت، چون همین الانه که یکیشون بیدار بشه و گریه کنه و شیر بخواد.

(واسه همینه که وقت نکردم عکسهای قبلیشون و عکسهای هشت ماهگیشون رو آپ کنم!)

...

چند روز که پویا چهار دست و پا میره؛ و امروز که نشستم عکسهاشون رو آپلود کنم و اینجا بذارم، انقدر به دست و پای من و لپ تاپ پیچیدو دست به صفحه کلید زد که آخر سر کلا لپ تاپ رو خاموش کردمش و اون رو بغلش کردم!

... ...... ...

اونهایی که یک بچه دارن و میگن ما به هیچ کارمون نمیرسیم، الکی میگن!

چون اگه مثل ما دوتاشو با هم داشته باشند چی؟؟؟


 
هفت ماهگی پویا و پریا...
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ فروردین ،۱۳٩٤ : توسط : faeghe

امروز بیست و نه اسفند ماه پویا و پریا عزیزمون هفت ماهشون تموم شد و وارد هشت ماهگی شدن.

فسقلیای مامان یک ماهه که غذا خور شدن و تا الان فرنی و حریره بادام و پوره سیب زمینی و هویج بهشون دادم و اونا هم خوب میخورن!!!

یک کوچولو هم بدون کمک میشینن و مارو با کاراشون ذوق مرگ میکنن!!! نیشخند

و اما بگم از امروز, به خاطر کارهای عقب افتادم که از صبح تا همین الان سرپا بودم و نشد ازشون عکس همین امروزشون رو بگیرم و خیلی هم از این موضوع ناراحتم, ولی در عوض فردا عکسهای خوشگل میگیریم ازشون.

باز هم من چندتا از عکسهای هفته پیششون رو میذارم.

... ...... ...

( هیچ کدوم از عکسها آپلود نمیشه! )

ناراحت  ناراحت

... ...... ...

باز دوباره برمیگردم امتحان میکنم!

چون الان خیلی سرعت اینترنت پایینه!!!


 
ماهی که گذشت...
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ اسفند ،۱۳٩۳ : توسط : faeghe

بهمن ماه, با خاطراتی که واسمون داشت, ماه خیلی خوبی بود. قلب

اوایلش که میشد سه بهمن, تولد همسری بود و من تا جایی که تونستم واسش کم نذاشتم و کم کاری نکردم تا فکر نکنه که با اومدن این دوتا فنقل, من اون رو از یادم بردم!!!

و دوست نداشتم که بگم چون من الان دوتا نی نی دارم, دیگه نمیتونم هیچ کاری انجام بدم, (و به همه ثابت شد که خواستن توانستنه! ) مژه

(فقط میمونه یه سری توقعات بیجا که بعضیها فکر میکنن که من باید همیشه همینطور باشم که دیگه این بحث رو ادامه نمیدم!)

قلب {{{و مسافرت یک هفته ایی به تهران و خونه خواهرم}}} قلب

خوب بریم سراغ عکسها!  الان فکر میکنین من چه کاری انجام دادم که انقده از خودم تعریف میکنم!!!

 

کیک تولد همسری که خودم درستش کردم!

فکر میکنم در عین سادگی, قشنگ شده بود.

 

ژله. که از روز قبل, مشغول درست کردنش بودم!

 

و شام اون شب که سالاد الویه بود!

که البته از تزیینش خوشم نیومد!

دوتا از این ظرفها بودهاااا !!! نیشخند

 

و پویا و پریا در تولد باباجونشون

 

و عکسشون همراه با بابایی

 

و من و همسری در شب تولدش!

( خیلی فکرهای جالب و خوب دیگه هم داشتم که واقعا با حضور پویا و پریا نمیشد انجامشون بدم. چون توی همون دو روز یه پام تو آشپزخونه بود, یه پام پیش این دوتا وروجک بود!!! )

در ضمن جای خواهرم هم خیلی خالی بود  ناراحتقلب

... ...... ... ...... ... ...... ...

اینم عکس سفرمون

عکس بالایی سمت چپ     داخل نمازخونه ایستگاه قطار

عکس بالایی سمت راست  داخل قطار

سه تا عکس پایین             خونه خواهر گلم

( دلم خیلی تنگ شده واسه تو و اون روزها,  خواهر گلی ناراحت )


 
شش ماهگی پویا و پریا...
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳٩۳ : توسط : faeghe

امروز پویا و پریا شش ماهشون تموم شد

... از خدا ممنونم ...

عکسهاشون رو فقط میزارم و میرم,, چون الان هردوشون بیدارن و دارن نق نق میکنن و پدر مهربونشون هم داره کمک میکنه تا من بتونم عکسهارو بذارم!!!

 

پریا جونم

 

پویا جونم

 

پویا و پریا بازیگوش ما

 

 

فداشون بشم چه ناز خوابیدن

 

 

خداحافظ تا بعد

... دعا یادتون نره ...


 
پنج ماهگی پویا و پریا...
ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ دی ،۱۳٩۳ : توسط : faeghe

امروز پویا و پریا مامانی, پنج ماهشون تموم شد

 

فسقلیایه مامانی و بابایی, کارهای جدید یاد گرفتن!!!

مثلا از خودشون صداهای جدید در میارن!

تقریبا یک هفته میشه که به پهلو میچرخن و باز به پشت برمیگردن و شبها توی خواب, اگه خسته بشن به یه سمت میچرخن و تا نیم ساعت به همون شکل میخوابن!!!

و تازه دو روزه که کامل غلت میزنن و روی شکمشون میرن, ولی هنوز نمیتونن دستاشون رو از زیرشون در بیارن!!!

 

پویا عزیزم

 

پریا عزیزم

 

اینم با لباسهای تازه شون که همین امروز تنشون کردم!!!

عکس ماشین داره روش!!!

شانس بدمون, دوربینمون خراب شده! واسه همین عکسها کیفیت نداره!

 

...  واسمون دعا کنید, مخصوصا واسه پویا و پریا  ...


 
یلدا 93 همراه با اعضا جدید خونواده...
ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ دی ،۱۳٩۳ : توسط : faeghe

شب یلدا امسال با سالهای قبل خیلی متفاوت بود

(مخصوصا به دو دلیل!)

یکی اینکه چون پویا و پریا به جمعمون اضافه شده بودن قلب

یکی هم اینکه امسال نتونستم چیزی درست کنم ناراحت

تنها کارایی که تونستم انجام بدم, انار دون کردم و یه ژله بستنی درست کردم!

بعد هم رفتیم خونه مامانم اینا. 

... ...... ...

 

 

... ...... ...

این پیراهن و جلیقه رو هم مامانم دوخته بود. و واسه شب یلدایی, به پویا و پریا هدیه داد

 

پریا با پیراهن نازش

 

پویا با جلیقه قشنگش

مامان گلم, ممنونم از هدیه خیلی قشنگت. از همینجا دستای مهربونت رو میبوسم.

... ...... ...

خلاقیت مامان فائقه در حد لالیگا نیشخند

... ...... ... ...... ...

یاد سالهای پیشم بخیر که کلی وقت آزاد داشتم و واسه شب یلدا کلی کار انجام میدادم, ولی امسال به سختی ژله درست کردم!!!


 
← صفحه بعد