نه ماهگی پویا و پریا...
ساعت ٥:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳٩٤ : توسط : faeghe

امروز  پویا و پریا ما نه ماهشون تموم شد و وارد 10 ماهگی شدن.

الان هم نمیتونم عکسهاشون رو آپلود کنم و بذارم اینجا. چون پویا بغل مامانمه و نق نق مبیکنه و پریا هم تو بغل منه و من دارم با یک دست این مطلب رو مینویسم!!!

فردا صبح هم باید واسه مراقبت و کنترل نه ماهگی ببریمشون مرکز بهداشت!!!


 
آرامش و تنهایی میخوام...
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳٩٤ : توسط : faeghe

آرامش و سکوت لازم دارم، فقط روزی یک ساعت ( اگر هم لطف کنید چند ساعت!)

به هیچ کدوم از کارهام نمیرسم! حتی یک دوش گرفتن ساده!

دیگه وقت واسه خودم ندارم، خسته ام!!! چند ماهی هست که خوووب خودم رو تویه آینه ندیدم! پوستم خشک شده و کرم مرطوب کننده روی میز آشپزخونه اس، ولی وقت زدن اون رو هم ندارم!

عاشق آشپزی ام، ولی الان فقط و فقط در عرض نیم ساعت نهار درست میکنم و تمام.!

دلم واسه گوشی و لپ تاپم تنگ شده، دلم واسه وبلاگم تنگ شده، دلم واسه عکس گذاشتن و حرف زدن تو اینجا تنگ شده!

دلم واسه خرید کردن (واسه خودم، واسه بچه ها، خرید واسه خونه) تنگ شده.

دلم واسه رانندگیم تنگ شده!

دلم واسه یه قدم زدن تنها کنار پیاده رو تنگ شده!

دلم واسه دو ساعت پشت سر هم خوابیدن تنگ شده!

دلم واسه یه مهمونی رفتن ساده تنگ شده!

دلم واسه همسری تنگ شده، واسه کنارش نشستن و به شونه هاش تکیه کردن و باهاش حرف زدن!!!

دلم واسه . ... . خیلی چیزها تنگ شده!

خیلی چیزهایی که نمیشه الان گفت، چون همین الانه که یکیشون بیدار بشه و گریه کنه و شیر بخواد.

(واسه همینه که وقت نکردم عکسهای قبلیشون و عکسهای هشت ماهگیشون رو آپ کنم!)

...

چند روز که پویا چهار دست و پا میره؛ و امروز که نشستم عکسهاشون رو آپلود کنم و اینجا بذارم، انقدر به دست و پای من و لپ تاپ پیچیدو دست به صفحه کلید زد که آخر سر کلا لپ تاپ رو خاموش کردمش و اون رو بغلش کردم!

... ...... ...

اونهایی که یک بچه دارن و میگن ما به هیچ کارمون نمیرسیم، الکی میگن!

چون اگه مثل ما دوتاشو با هم داشته باشند چی؟؟؟