واااااای,, خونموووون...

بالاخره بعد از یک هفته, اومدم خونمون!

دیروز همسری از مسابقات برگشت و اومد دنبالم و اومدیم خونمون!

 دلم هم واسه همسر و هم خونه, خیلی تنگ شده بود!

 

ولی خودمونیم, خونه مامانم همش بخور و بخواب بود, واسه همین امروز نهار درست کردن

خیلی سختــــــــــــــــــــــه!!! نیشخند

... ...... ... ...... ... ...... ... ...... ...

با اینکه اونجا یه هفته خوردم و خوابیدم و گشتم, ولی خونه خود آدم یه چیز دیگه اس!

باز هم با این حال الان دلم میخواست اونجا و پیش مامانم میبودم, دلم واسشون تنگ شده!

(((گاهی اوقات هم واسشون ناراحتم! چون الان فقط مامان و بابا خونه تنهان(چون سه تا فرزند گرامشون رفتن سر خونه و زندگیشون!) و بیشتر هم مامانم خونه تنهاس و بابا میره بیرون و باغ و خودشو با باغش سرگرم و مشغول کرده!)))

آخه این چه روزگاریــــــــــــــه!!!!! ناراحت

... ...

بعد میام و میگم ای چند روز با مامان و بابا چه کردیم و کجاها رفتیم!!!

...... ......

(راستی همسر جبران کادویه نخریده روز زن رو کرده بود و واسم دوتا لباس{یکیش و خیلی دوست دارم, یکیشم بدک نیست!} و  با یه دستبند{از اونایی که من دوست دارم} سوغاتی آورده.)

.. عزیزم دستت درد نکنه ..

/ 2 نظر / 5 بازدید
الهام

[ماچ]پس حسابی تنبل شدی کادو ها هم مبارک [نیشخند]یه پست گذاشتم برای تو عسل بیا ببین

فائزه ( خواهری )

ای ول بابای دوقلوها عکس دستبندتو بذار ببینم سلیقه دامادمونو :دی