خوشحالی و ناراحتی...


چه ضد حالی دارم میخورم من!!!

یعنی افسردگی گرفتم در حد لالیگا!!!

تو همین شرایط  من که 3 روز دیگه من زایمان میکنم، عروس خانوم جواب مثبت داده و امشب مراسم عقد کنون دارن!

* برادر شوهرم رو میگم *

امشب داره داماد میشه و من نمیتونم برم تویه مراسمشون! هر چند مراسم خاص و بزن و بکوب ندارن، ولی خیلی دلم میخواست اونجا باشم!  آخه چون همسن هم هستیم و رابطه خیلی خوبی با هم داریم، دوست داشتم تویه مراسم دامادیش میبودم و واسش سنگ تموم میذاشتم!

ولی از اونجایی که شهر ما با شهر مامانم و مادر شوهرم اینا یک ساعتی فاصله داره و جاده هم پیچ در پیچه، من نباید و نمیتونم که برم!

مامان اومده پیشم، تا همسری واسه مراسم داداشش بره!

... ...... ...

واقعا چقدر بده اینطوری!  الان من دپرس شدم!!! ناراحت

 

/ 6 نظر / 9 بازدید
رقیه

سلام دوستم ناراحت نشو عوضش یه نی نی ناز تو دلت داری به اون فکر کن خوش به حالت دوستم تو رو خدا سر زایمانت منم دعا کنیا

elahe

ووی عزیزم نی نی های ناز قدم شون مبارک من رو هم سر زایمانت دعا کنیا طوری نیس که نرفتی ناراحت نباش به نی نی های خوشگلت فکر کن که 3روز دیگه میشین 4نفر! وای چه حالی میده خدا حفظ شون کنه براتون

فائزه ( خواهری )

اصن میام با هم می رقصیم نگیره دلت :) عقد سعیده من نبودم فکر کنم خدیجه هم نبوده فکر کنم بعد عمه تلفن رو گذاشته بوده رو ایفون و اینا تا بله گفته و خدیجه هم بشنوه برو زنگ بزن تو هم :دی بی خیال بابا ... جاریه دیگه [نیشخند] منم تازه دلم می خواست باشم [دلشکسته] بیشتر از اون دلم می خواد پیش تو بودم سه شنبه [گریه]

خودم

انشاله واسه مراسمات اصلی جبران میکنی. دعای منم یادت نره[نیشخند]

برای تو

حق داری شما اما انشالله برای مراسم عروسیش میری و کلی خوش می گذرونی